صائن الدين على بن تركه
139
عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )
ميان حلقهء بارگاه محمود آمد و بانگ مىزد كه نمك كه مىخرد ؟ محمود هرگز آن نديده بود . بفرمود تا او را بگرفتند . چون به خلوت نشست او را بياورد و گفت : اين چه گستاخى بود كه تو كردى و بارگاه محمود چه جاى منادى نمكفروشى كردن بود ؟ گفت : اى جوانمرد ! مرا با اياز كارى است نمك بهانه بود . گفت : اى گدا تو كه باشى كه با محمود دست در يك كاسه كنى ؟ مرا كه هفتصد پيل بود و جهانى ملك و ولايت ، و تو را يك شبه نان نبود ! گفت : قصّه دراز مكن اين همه كه تو دارى و بردادى ساز وصال است نه ساز عشق ؛ ساز عشق دلى است بريان ، و آن ما را بكمال است و به شرط كار است . لا بل يا محمود ! دل ما خالى است از آنكه در او هفتصد پيل را جايگاه بود و حساب و تدبير چندين ولايت به كار نيست . ما را دلى است خالى سوختهء اياز . يا محمود ! سرّ اين نمك دانى چيست ؟ آن كه در ديگ عشق تو نمك تجريد و ذلّت در مىبايد كه بس جبّارى ، و اين صفت عشق نيست . . . ( سوانح ، صص 62 - 64 ) . ص 68 ، س 18 : بهانه كردهام نان را . . . : شعر از مولاناست و مصرع دوم آن در كليات شمس چنين است : نه بر دينار مىگردم كه بر ديدار مىگردم . ص 68 ، س 21 : گرت خزانهء محمود . . . : شعر از اوحدى است . ص 69 ، س 6 : سالك ار خود . . . : شعر از حافظ است . تكيه بر تقوى و دانش در طريقت كافرى است * راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش ص 69 ، س 7 : فأقبل إليها . . . : به سوى معشوق روى آور و با تنگدستى آهنگ او كن . از سر خيرخواهى تو را وصيت كردم ، اگر وصيت مرا بپذيرى . شعر از ابن فارض است . ص 69 ، س 17 : أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ . . . : آيا ديدى آن كس را كه خداى خويش را هوس خود گرفت ؟ ( الجاثية 45 / 23 ) ص 69 ، س 20 : وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ : شاعران را گمراهان پيروى مىكنند ( الشعراء 26 / 224 ) . ص 69 ، س 21 : هواجس جمع هاجس و آن « خاطر » است ؛ ابوالقاسم قشيرى در رساله گويد : خواطر خطابى بود كه بر ضماير درآيد ؛ بود كه از فريشته بود و بود كه از ديو بود و بود كه حديث نفس بود و بود كه از قبل حق سبحانه بود . چون از قبل فريشته بود الهام بود و چون از ديو بود وسواس بود و چون از قبل نفس بود آن را هواجس نفس گويند و چون از قبل حق بود آن را خاطر حق گويند ( ترجمهء رسالهء قشيريه ، ص 128 ) .